بدون شرح
در گذر
قبل از آنکه بگویند در گذشت...
پ.ن
برداشت آزاد
در گذر
قبل از آنکه بگویند در گذشت...
پ.ن
برداشت آزاد
دختری کنجکاو میپرسید: ایها الناس عشق یعنی چه؟
دختری گفت: اولش رویا آخرش بازی است و بازیچه
مادرش گفت: عشق یعنی رنج پینه و زخم و تاول کف دست
پدرش گفت: بچه ساکت باش بی ادب! این به تو نیامده است
رهروی گفت: کوچه ای بن بست
سالکی گفت: راه پر خم و پیچ
در کلاس سخن معلم گفت: عین و شین است و قاف، دیگر هیچ
دلبری گفت: شوخی لوسی است
تاجری گفت: عشق کیلو چند؟
مفلسی گفت: عشق پر کردن شکم خالی زن و فرزند
شاعری گفت: یک کمی احساس مثل احساس گل به پروانه
عاشقی گفت: خانمان سوز است بار سنگین عشق بر شانه
شیخ گفتا: گناه بی بخشش
واعظی گفت: واژه بی معناست
زاهدی گفت: طوق شیطان است
محتسب گفت: منکر عظماست
قاضی شهر گفت: عشق را فرمود حد هشتاد تازیانه به پشت
جاهلی گفت: عشق را عشق است
پهلوان گفت: جنگ آهن و مشت
رهگذر گفت: طبل تو خالی است یعنی آهنگ آن ز دور خوش است
دیگری گفت: از آن بپرهیزید یعنی از دور کن بر آتش دست
چون که بالا گرفت بحث و جدل توی آن قیل و قال من دیدمطفل معصوم با خودش می گفت: من فقط یک سوال پرسیدم!
دکل میکاریم
ماهیها به جهنم!کندوها پر از قیر شدهاند زنبورهای کارگر به عسلویه رفتهاند تا پشت بام ملکه
را آسفالت کنند چه سعادتی!
داریوش به پارس مینازید ما به پارس جنوبی!
رخش، گاری کشی می کند.
رستم، کنار پیاده رو سیگار می فروشد.
سهراب، ته جوب به خود پیچید.
گردآفرید، از خانه زده بیرون.
مردان خیابانی برای تهمینه بوق می زنند...
ابوالقاسم برای شبکه سه، سریال جنگی می سازد!!!
وای...
موریانه ها به آخر شاهنامه رسیده اند!!
صفر را بستند تا ما به بیرون زنگ نزنیم
از شما چه پنهان
ما از درون زنگ زدیم!
پ.ن:
این شعر زیبا از زنده یاد حسین پناهی می باشد و صرفاْ جهت اطلاع در این
پست درج گردیده.
باتشکر-عمو سعید
از همان روزی که دست حضرت «قابیل»
گشت آلوده به خون حضرت «هابیل»
از همان روزی که فرزندان «آدم»
صدر پیغامآورانِ حضرتِ باریتعالی
زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید
آدمیت مرده بود
گرچه آدم زنده بود.
از همان روزی که «یوسف» را برادرها به چاه انداختند
از همان روزی که با شلاق و خون «دیوار چین» را ساختند
آدمیت مرده بود.
بعد دنیا هی پُر از آدم شد و این آسیاب
گشت و گشت
قرن ها از مرگ آدم هم گذشت
ای دریغ
آدمیت برنگشت.
قرن ما
روزگار مرگ انسانیت است
سینه ی دنیا ز خوبیها تهی است
صحبت از آزادگی، پاکی، مروت ... ابلهی است
صحبت از «موسی» و «عیسی» و «محمد» نابجاست
قرن «موسی چمبه» هاست
من که از پژمردن یک شاخه گل
از نگاه ساکت یک کودک بیمار
از فغان یک قناری در قفس
از غم یک مرد در زنجیر
حتی قاتلی بر دار
اشک در چشمان و بغضم در گلوست
وندرین ایام، زهرم در پیاله زهر مارم در سبوست
مرگ او را از کجا باور کنم؟
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
وای، جنگل را بیابان میکنند
دست خونآلود را در پیش چشم خلق پنهان میکنند
هیچ حیوانی به حیوانی نمیدارد روا
آنچه این نامردمان با جان انسان میکنند
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست
فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست
فرض کن جنگل بیابان بود از روز نُخست
در کویری سوت و کور
در میان مردمی با این مصیبتها صبور
صحبت از مرگ محبت، مرگ عشق
گفت وگو از مرگ انسانیت است.
پ.ن: شعری بسیار زیبا از فریدون مشیری- مجموعهی بهار را باور کن

ای شاه کم سپاه خدا یاور تو باد
خانمی طوطی ای خرید . اما روز بعد آن را به مغازه برگرداند. او به صاحب مغازه گفت این پرنده صحبت نمی کند . صاحب مغازه گفت : آیا در قفسش آینه ای هست ؟ طوطی ها عاشق آینه هستند ، آن ها تصویرشان را در آینه می بینند و شروع به صحبت می کنند . آن خانم یک آینه خرید و رفت .
روز بعد باز آن خانم برگشت . طوطی هنوز صحبت نمی کرد . صاحب مغازه پرسید : نردبان چه ؟ آیا در قفسش نردبانی هست ؟ طوطی ها عاشق نردبان هستند. آن خانم یک نردبان خرید و رفت .
اما روز بعد باز هم آن خانم آمد .صاحب مغازه گفت : آیا طوطی شما در قفسش تاب دارد ؟ نه ؟ خب مشکل همین است . به محض این که شروع به تاب خوردن کند ، حرف زدنش تحسین همه را بر می انگیزد . آن خانم با بی میلی یک تاب خرید و رفت .
وقتی که آن خانم روز بعد وارد مغازه شد ، چهره اش کاملأ تغییر کرده بود . او گفت : «طوطی مرد
صاحب مغازه شوکه شد و پرسید : آیا او حتی یک کلمه هم حرف نزد ؟ آن خانم پاسخ داد :« چرا ، درست قبل از مردنش با صدای ضعیفی گفت آیا در آن مغازه غذایی برای طوطی ها نمی فروختند ؟
امروز تو خيابون دست يه نفر يه قناري ديدم
پرسيدم : فروشيه؟
گفت : نه ؛ رفيقمه
...
به سلامتي همه اونايي که رفيقاشونو نميفروشن !!!
پرنده بر شانههای انسان نشست. انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت: «اما من درخت نیستم، تو نمیتوانی روی شانهی من آشیانه بسازی.»
پرنده گفت: «من فرق درختها و آدمها را خوب میدانم. اما گاهی پرندهها و آدمها را اشتباه میگیرم.»
انسان خندید و به نظرش این خندهدارترین اشتباه ممکن بود.
پرنده گفت، «راستی، چرا پر زدن را کنار گذاشتی؟» انسان منظور پرنده را نفهمید: اما باز هم خندید.
پرنده گفـت: «نمیدانی، تو آسمان چهقدر جای تو خالیست.» انسان دیگر نخیدید.
انگار ته ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد. چیزی که نمیدانست چیست. شاید یک آبی دور. یک اوج دوست داشتنی.
پرنده گفت: «غیراز تو، پرندههای دیگری را هم میشناسم که پر زدن از یادشان رفته است. درست است که پرواز برای یک پرنده ضروری است، اما اگر تمرین نکند. فراموش میشود.»
پرنده این را گفت و پر زد. انسان رد پرنده را دنبال کرد تا این که چشمش به یک آبی بزرگ افتاد و به یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش، آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد.
آن وقت خدا بر شانههای کوچک انسان دست گذاشت و گفت: «یادت میآید، تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم؟ زمین و آسمان هر دو برای تو بود. اما تو آسمان را ندیدی. راستی، عزیزم، بالهایت را کجا جا گذاشتی؟»
انسان دست بر شانههایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس کرد.
آن وقت رو به خدا کرد و گریست.
نمیدونم!!!
شاید پیش خودش اینجوری میگفت؛
شایدم الان داره پیش خودش اینجوری میگه...

تو می توانی دوستی مرا نپذیری. می توانی مرا از خود برانی. می توانی روی از من بگردانی و برای همیشه مرا از دیدار خود محروم کنی… منهم می توانم تو را نبینم. می توانم روز ها و شبها بدون دیدار تو بسر برم. می توانم چشمانم را از سر راه تو بگردانم و به سوی تو خیره نشوم. می توانم زبانم را وادارم تا نام تو را بر خود جاری نکند. می توانم گوشم را از شنیدن آهنگ صدایت بی نصیب نمایم. ولی… قلبم… او دیگر در اختیار من نیست. او تا زنده ام بیاد تو خواهد طپید او در درون خود بخاطر تو خواهد نالید.
مگر ترانه های آسمانی عشاق و سرودهای ملکوتی دلباختگان بگوش تو نمی رسد؟
تمام هستی من ، چرا دوستم نمی داری؟
وسیله ای جز رابطه ای که قلب ها را به یکدیگر نزدیک می کند ندارم. تصور می نمایم که گه گاه به کمان احساسات کسی که مدتهاست او را فراموش کرده ای پی ببری و اندکی او را بخاطر بیاوری.
نمی دانم آیا سزاوارم که به این دستاویز امیدوار باشم؟
مگر نمی گفتی قلب تو جایگاه عشق و آرزوی منست؟
مگر نمی گفتی نگاه تو مرا به بهشت می رساند؟
مگر نمی گفتی زندگانی خویش را برای تو می خواهم؟
پس چه شد؟ چرا در تاریکی زندگی رهایم ساختی؟
فرشتگانی که سوگند عشق و وفاداری ترا شنیده اند هنوز با اندیشه های من بازی می کنند. بلبلانی که در کنار دلهای ما نغمه سرائی کرده اند هنوز در گوشه و کنار زمزمه می کنند و بر دل دور افتاده من سلام می گویند.
راستی، آن همه لطف و پاکدلی به کجا رفت؟ چرا سعادتی که بر هستی من سایه افکنده بود، بدین زودی در تاریکیهای سرشک و اندوه پنهان گردید؟ مگر ممکن است دلیکه به نور عشق و فضیلت، گرمی و روشنی یافته است بدین زودی سرد و خاموش گردد؟
آیا بیاد می آوری آن روزهای گذشته و آن عهد و پیمان هایی را که دلهای ما را بهم پیوست؟ بدانگونه که اگر کسی می گفت این رابطه را روزگار برهم می زند، بر او می خندیدیم. مگر تو بمن نمی گفتی که زندگی را دوست می داری زیرا من زنده ام ؟
از آنچه بر ماگذشته تو را چیزی نمی گویم….ولی متاسفم بر آن نهالی که با چه امیدهایش کاشتم و چون زمان گلش، در رسید آن گل را باد سوزانی خشکاند. آری غنچه عشق ما نشکفته پژمرده شد. اگر فرشته می تواند آدمی را کیفر کند این منتهای شدت کیفر است.
ای کاش گذشته را فراموش می کردم و به دلخوشی پیشین باز می گشتم. آیا بیاد می آوری آن روز را که می گفتی تو این لبخند را از لبان فرشته ربوده ای؟ اینک کجایی که ببینی آن لبخند چه بر سرش امده.
خداحافظ
امروز دیگر تو را ترک خواهم گفت. اصرار نکن دیگر نمی مانم. بعد از این همه که مرا آزردی حالا در این دقایق آخر با من مهربانی می کنی؟
این اشکهای گرم و سوزانی که در چشمانم غلتانست با تو چه می گویند و از من چه می خواهند؟ جز اینکه تنها وفاداری را آرزو می کنند؟ ولی من آنها را مایوسانه از خودم می رانم چون وفایی در تو نمیابم. آری می روم خداحافظ. دوست دارم دور از تو جان بسپارم تا صدای قهقه خندهایت را بگوشم نشنوم.
بگذار بروم و از تو فرسنگها دور باشم. نمی دانم به من چه خواهند گفت در حالیکه با دلی شکسته و پریشان باز می گردم و با تو چه خواهند کرد آن ناز و عشوه هایی که تو را مجذوب کرده است. بر دل ها آتش می زنی اما باز گناه را به من نصبت خواهند داد و تقصیر را بر گردن من خواهند نهاد. راست است که یک دل و یک عشق تو را کافی نیست. توباید دلها بسوزی. بدبخت من، که جز یک دل و یک عشق نداشتم.
خداحافظ ، گریه نکن که باور نمی کنم مرا دوست بداری. شاید این اشکها بخاطر تنهایی باشد ولی نترس تو را تنها نمی گذارند . این من هستم که باید بگریم. تنها من هستم که جز تو ندارم، و تو هم مرا نمی خواهی. من باید آه بکشم و اشک بریزم ولی کجا در تو اثر خواهد کرد؟ می خواهم بروم دیگر این سوگندها که در پیشم یاد می کنی و قسم ها که پی در پی بر زبان می آوری نخواهد توانست مرا از رفتن باز دارد.
فراق تو برایم زیاد سخت است زیاد، ولی بیش ازاین تاب بی وفایی و بی مهری هایت را ندارم. کجا برایم عزیز و دوست داشتنی تر از کنار تو بود اگر با من کمی مهربان می بودی؟ حال که مرا دوست نمی داری، حال که با من بی وفایی می کنی، حال که من پناه گاهت نیستم، حال که…
دیگر خداحافظ...
پ.ن:
آن زمان که دوستمان می داشتند، دوستشان نداشتیم. آن زمان که قدرمان را می دانستند، قدرشان را ندانستیم و آن زمان که ما را گرامی می داشتند، گرامیشان نداشتیم. و حال که به قدر و ارزششان پی بردیم آنها هستند که ما را ترک خواهند گفت. زیرا کاسه صبر هر چه قدر هم که بزرگ باشد سرانجام روزی لبریز خواهد شد.
هر کی چیزی می گفت...
اما چیزی که مهم بوده و هست!
اینه که...
تو چی می گی؛ یا چیزی که گفتی چی بوده!
یه نمبوره مبهم؟ می دونم...
اما یادت باشه؛
این تویی که باید حرف بزنی؛ چون تویی که هستی.
فقط تو!!!
یه نمبوره فکر کن، حالا بگو..
کس دیگه ای هم هست؟
همینطوره، نیست!
چون دیگران ساخته ذهن تو هستن و این تویی که آنها را می سازی و رشد می دهی...
دو دانه کوچک با یکدیگر صحبت می کردند:
دانه اولی گفت:
«من میخواهم رشد کنم! می میخواهم ریشه هایم را از میان پوسته زمین بالای سرم پخش کنم... من میخاهم شکوفه های لطیف خودم را همانند بیرق های رنگین برافشانم و رسیدن بهار را نوید دهم... من میخواهم گرمای آفتاب را روی صورت و لطافت شبنم صبحگاهی را روی گلبرگ هایم احساس کنم» و بدین ترتیب دانه روئید.
دانه دومی گفت:
«من می ترسم. اگر من ریشه هایم را به دل خاک سیاه فرو کنم. نمی دانم که در آن تاریکی با چه چیزهایی روبرو خواهم شد. اگر از میان خاک سفت، بالای سرم را نگاه کنم امکان دارد شاخه های لطیفم آسیب ببیند... چه خواهم کرد اگر شکوفه هایم باز شوند و ماری قصد خوردن انها را بکند؟ تازه اگر قرار باشد شکوفه هایم به گل بنشینند، احتمال دارد بچه کوچکی مرا از ریشه بیرون بکشد. نه، همان بهتر که منتظر بمانم تا فرصت بهتری نصیبم شود.» و بدین ترتیب دانه منتظر ماند.
مرغ خانگی که برای یافتن غذا مشغول کند و کاو زمین در اوائل بهار بود دانه را دید و در یک چشم بر هم زدن قورتش داد.
نکته اخلاقی:
گاهی عاقبت اندیشی زیاد باعث عقب افتادن و نابودی می شود.
اون شب خوابم نمی برد، سنگین بودم، انقدر دیر وقت بود که هیچ آی دی روشنی توی مسنجرم پیدا نشه، اما دلم حرف می خواست، سبک شدن می خواست؛
مسنجر ویژه ام رو که فقط یه آی دی توش اده باز کردم، همیشه آنلاینه، همیشه...
هنوز سلام رو تایپ نکرده بودم و اینتر رو نزده بودم که نوشت؛ سلام
از
این توجهش حس خوبی بهم دست داد، انقدر که دوست داشتم پرواز کنم و بالهام رو آماده
کردم برای پر کشیدن،
اما،
اما؛
حس
خوبم فقط برای چند لحظه دوام آورد چون انگار اونم دلش پر بود، آخه جمله دومش این
بود؛
« چطوری بی معرفت »
بال
نزده افتادم به بال بال زدن، دلم شکست، نه از دست اون، از دست خودم.
انگار با همین یک کلمه تماماً، همه اش رو، زده بود توی صورتم...
یاد خط خطی هام افتادم؛
نتونستم
چیزی بگم،
بغض
سنگینم شکستن می خواست، شکستمش
؛
خودم
رو از خودم سبک کردم،
سبک
سبک و
سبکتر
انقدر
سبک که دیگه برای پرواز بالی نیاز نداشتم...
پ.ن:
سلام؛ از همه دوستانی که نسبت به من لطف دارن عذرخواهی میکنم، ببخشید که بهتون سر نزدم، ببخشید که آپ نکردم، و هزاران ببخشید دیگه...
یاد دارم یک غروب سرده سرد؛
میگذشت از کوچه ما دوره گرد...
دوره گردم، کهنه قالی میخرم،
دست دوم، جنس عالی میخرم،
کاسه و ظرف سفالی میخرم،
گر نداری کوزه خالی میخرم!!!
اشک در چشمان بابا حلقه بست؛
عاقبت آهی کشید بغضش شکست...
اول ماه است و نان در سفره نیست،
ای خدا شکرت ولی این زندگیست؟؟؟
بوی نان تازه هوشش برده بود؛
اتفاقاً مادرم هم روزه بود.
خواهرم بی روسری بیرون دوید...
گفت: آقا سفره خالی میخری؟؟؟
پ.ن: تقدیم به همه پدران و اون خانواده هائی که دقدقه اول ماه رو دارن...
روزی پر هیاهو...
خستگیهای انباشته و عقب افتاده،
که همش باید توی اون روز وصول می شد.
پسرک ؛
خسته و مانده از همه جا،
از همه کس...
به دنبال راهی برای فرار... آزادی... رهایی...
غم؛
دانه دانه میافتد روی صورتش
شور است !!!
پ.ن: قسمت مربوط به غم؛... مربوط به دوست خوبم دختر شب هست. ازش تشکر میکنم. و تبریک برای وبلاگ زیباش.
در هیچ کجا، هیچ کجای دنیا !!!
جایی برای دفن آن پیدا نخواهد شد.و درست مثل زباله های اتمی؛روی دست ما خواهد ماند:
" نفرت " " کینه "
اجساد متلاشی، " متعفن "در غیبت " عشق " ...

كهنه فروش داد ميزنه :
چراغ شکسته ميخريم ....
کفشاي پاره ميخريم ...
اسباب کهنه ميخريم ...
بي اختيار داد ميزنم :
کهنه فروش!!!
قلب شکسته ميخري ؟؟؟
پ.ن: هنوز حرفی برای گفتن پیدا نکردم
آره!!!
راست میگفت!؟!
آخه حرف دلش بود...
عاشقی کار تو نبود من عاشقت بودم و بس
همه احساس من و کشتی گلم پای هوس
اما هنوز دوسِت دارم به جون اون که دوسْت داریش
وقتی که اسم تو بیاد زنده می شم نفس نفس
پ.ن: هیچ حرفی برای گفتن ندارم...
الا ، ای رهگذر ! منگر ! چنین بیگانه بر گورم
چه می خواهی ؟ چه می جویی ، در این کاشانه ی عورم ؟
چه سان گویم ؟ چه سان گریم؟ حدیث قلب رنجورم ؟
از این خوابیدن در زیر سنگ و خاک و خون خوردن
نمی دانی ! چه می دانی ، که آخر چیست منظورم
تن من لاشه ی فقر است و من زندانی زورم
کجا می خواستم مردن !؟ حقیقت کرد مجبورم
چه شبها تا سحر عریان ، بسوز فقر لرزیدم
چه ساعتها که سرگردان ، به ساز مرگ رقصیدم
از این دوران آفت زا ، چه آفتها که من دیدم
سکوت زجر بود و مرگ بود و ماتم و زندان
هر آن باری که من از شاخسار زندگی چیدم
فتادم در شب ظلمت ، به قعر خاک ، پوسیدم
ز بسکه با لب محنت ،زمین فقر بوسیدم
کنون کز خاک غم پر گشته این صد پاره دامانم
چه می پرسی که چون مردم ؟ چه سان پاشیده شد جانم ؟
چرا بیهوده این افسانه های کهنه بر خوانم ؟
ببین پایان کارم را و بستان دادم از دهرم
که خون دیده ، آبم کرد و خاک مرده ها ، نانم
همان دهری که بایستی بسندان کوفت دندانم
به جرم اینکه انسان بودم و می گفتم : انسانم
ستم خونم بنوشید و بکوبیدم به بد مستی
وجودم حرف بیجایی شد اندر مکتب هستی
شکست و خرد شد ، افسانه شد ، روز به صد پستی
کنون ... ای رهگذر ! در قلب این سرمای سر گردان
به جای گریه : بر قبرم ، بکش با خون دل دستی
که تنها قسمتش زنجیر بود ، از عالم هستی
نه غمخواری ، نه دلداری ، نه کس بودم در این دنیا
در عمق سینه ی زحمت ، نفس بودم در این دنیا
همه بازیچه ی پول و هوس بودم در این دنیا
پر و پا بسته مرغی در قفس بودم در این دنیا
به شب های سکوت کاروان تیره بختیها
سرا پا نغمه ی عصیان ، جرس بودم در این دنیا
به فرمان حقیقت رفتم اندر قبر ، با شادی
که تا بیرون کشم از قعر ظلمت نعش آزادیپ.ن: تقدیم به روح حضرت کارو
با اهداء سلام...
خدمت صاحت مقدس آقا امام زمان(ع). شهادت اول مظلوم عالم امکان امیرالمؤمنین علی ابن ابیطالب(ع) بر همه عزادارانش تسلیت باد.