اون شب خوابم نمی برد، سنگین بودم، انقدر دیر وقت بود که هیچ آی دی روشنی توی مسنجرم پیدا نشه، اما دلم حرف می خواست، سبک شدن می خواست؛

مسنجر ویژه ام رو که فقط یه آی دی توش اده باز کردم، همیشه آنلاینه، همیشه...

هنوز سلام رو تایپ نکرده بودم و اینتر رو نزده بودم که نوشت؛ سلام
از این توجهش حس خوبی بهم دست داد، انقدر که دوست داشتم پرواز کنم و بالهام رو آماده کردم برای پر کشیدن،

اما،
اما؛
حس خوبم فقط برای چند لحظه دوام آورد چون انگار اونم دلش پر بود، آخه جمله دومش این بود؛

« چطوری بی معرفت »
بال نزده افتادم به بال بال زدن، دلم شکست، نه از دست اون، از دست خودم.

انگار با همین یک کلمه تماماً، همه اش رو، زده بود توی صورتم...

یاد خط خطی هام افتادم؛

حس چندش آور، دلم گرفته بود، خون شد.

نتونستم چیزی بگم،
بغض سنگینم شکستن می خواست، شکستمش ؛
خودم رو از خودم سبک کردم،
سبک
سبک و سبکتر
انقدر سبک که دیگه برای پرواز بالی نیاز نداشتم...

 

پ.ن:

سلام؛ از همه دوستانی که نسبت به من لطف دارن عذرخواهی میکنم، ببخشید که بهتون سر نزدم، ببخشید که آپ نکردم، و هزاران ببخشید دیگه...