چگونه فراموشت کنم
که از خرابه های هرزگی به قصر سفید عشق هدایتم کردی
وعاشقی بی قرار و یاری باوفا برای خویش ساختی
آهو بره ای شدی که دوستی گرگ را برای خود پذیرفتی
وبرای اشکهای او شانه هایت را ارزانی داشتی
و با صداقت عاشقانه ات دلش را به درد آوردی
چگونه فراموشت کنم،تو را
که سالها در خیالم سایه ات را می دیدم و تپش قلبت را حس می کردم
و به جستجوی یافتنت به درگاه پروردگارم دعا می کردم که
خدایا پس کی او را خواهم یافت
چگونه فراموشت کنم،تو را
که همزمان با تولدت در قلبم همه را فراموش کردم