سفره ی خالی
یاد دارم یک غروب سرده سرد؛
میگذشت از کوچه ما دوره گرد...
دوره گردم، کهنه قالی میخرم،
دست دوم، جنس عالی میخرم،
کاسه و ظرف سفالی میخرم،
گر نداری کوزه خالی میخرم!!!
اشک در چشمان بابا حلقه بست؛
عاقبت آهی کشید بغضش شکست...
اول ماه است و نان در سفره نیست،
ای خدا شکرت ولی این زندگیست؟؟؟
بوی نان تازه هوشش برده بود؛
اتفاقاً مادرم هم روزه بود.
خواهرم بی روسری بیرون دوید...
گفت: آقا سفره خالی میخری؟؟؟
پ.ن: تقدیم به همه پدران و اون خانواده هائی که دقدقه اول ماه رو دارن...
+ نوشته شده در یکشنبه یکم آذر ۱۳۸۸ ساعت توسط عمو سعید
|